۲۴- برخورد آخر ( شاید هم پنجم )

اینکه میبینین با دو سه هفته تاخیر این قسمت رو مینویسم , مال اینه که این چند روزه اصلا حوصله ی درست و حسابی نداشتم . تو این مدت ( از ۱۴ آبان تا موقعی که اومدم از شما عذر خواهی کنم ) من به خیلی چیزا فکر کردم , حتی با چند نفر از دوستا و فامیلامون که خانوماشون از خودشون بزرگترن مشورت کردم .  بعضی از دلایلشون منطقی به نظر میرسید ولی بعضی دیگه اون طور که باید قانع کننده نبود . 

(این قسمت رو تو پرانتز داشته باشین : تقریبا یک هفته و نیم پیش پسر خالم ( علی ) که حدودا یک سالشه از این ویروسای بد جور سرماخوردگی که جدیدا اومده گرفت تا حدی که چهار روز  تو بیمارستان سعدی بستریش کردن . من تقریبا هر روز میرفتم بهش سر میزدم )

شب آخری که علی تو بیمارستان بستری بود , و من رفتم عیادتش , فقط خالم با علی تو بیمارستان بودن  ( شوهر خالم رفته بود مادر بزرگم رو بیاره بیمارستان ) . من داشتم با علی بازی میکردم ,  که یهو خالم ازم پرسید " حمید اگه یه سؤالی ازت بکنم راستشو بهم میگی  ؟" ( این خالم ۶ سال از من بزرگتره , که اتفاقا مدرکشون رو هم از دانشگاه خودمون گرفتن و من خیلی رو حرفاش حساب میکنم )

گفتم خواهش میکنم خاله, بفرمایین . گفت : " چی شده ؟ چرا اینقدر تو فکری ؟  "  . منم چون میدونستم به احتمال زیاد میتونه منو از این برزخ در بیاره , بهش گفتم من عاشق یکی شدم که ۲ سال از خودم بزرگتره , الآن هم نمیدونم چیکار کنم .

هنوز حرفام تموم نشده بود که خالم گفت : " این خانم دیدن داره " گفتم واسه چی ؟ گفت : " آخه تو اصلا تو این فازا نبودی  ببین چقدر حسن داشته که تو پسندیدیش " . گفتم بله  هر چی بیشتر آمارشو میگیرم بیشتر بهش علاقه مند میشم . 

خالم گفت : " میدونی روز اولی که میخواستم برم دانشگاه مامانم بهم چی گفت ؟   گفت نبینم یهو دست یکی از این جوجه فکلی های دانشگاه رو بگیری بیاری بگی عاشقش شدما , منم همون روز با خودم عهد کردم به هیچ عنوان توی دانشگاه به کسی رو ندم و خدارو شکر همونم شد . درسته که تو به قول مادر بزرگ جوجه فکلی نیستی ولی اون که اینو نمیدونه . این خانمی هم که شما انتخاب کردین , با این تعریفایی که ازش میکنی مطمئنا توی دانشگاه عاشق نمیشه . حالا فرض میکنیم که اونم از تو خوشش بیآد , تو که الآن نمیتونی ازدواج کنی که , حداقل باید درست تموم شده باشه , اینم میدونی که به محض اینکه یه دختر درسش تموم شد , دیگه بهونه ای واسه ازدواج نکردن نداره  . از طرف دیگه تو بعد از اینکه درست تموم شد میخوای بری پیش عموهات ( توی شیطان بزرگ ) نمیتونی به دختر مردم بگی که منتظر من باش من برمیگردم . پس بهتره که یکم بیشتر فکر کنی . " 

من که حرفای خالم به دلم نشسته بود حسابی ازش تشکر کردم و برگشتم خونه . خیلی رو حرفاش فکر کردم , دیدم کاملا منطقی راهنماییم کرده . این بود که پا روی احساسم گذاشتم و عقلم رو حاکم قرار دادم  و چون احساس میکردم که تو این مدت مزاحم شما شده بودم , اومدم ازتون عذرخواهی کردم که حداقل عذاب وژدان نداشته باشم . به عنوان آخرین حرفم میگم : 

(فکر نکنم دیگه کسی بتونه به اندازه ی من شما رو به خاطر خودتون دوست داشته باشه) 

/ 0 نظر / 10 بازدید