۳۸۰- حکمت (۴) آخر

این یک روز و نیمی که تصمیم گرفته بودیم خوش بگذرونیم واقعا خوش گذروندیم طوری که هروقت یاد خاطراتش میافتم جدی دلم واسه ی امین تنگ میشه. تا اینکه بالاخره چهارشنبه شد و چمدونارو بستیمو هتلو تحویل دادیم و باز به هتلداره سپردم که ممکنه این دوستم دوباره برگرده و یک اتاق واسش رزرو کنه! سوار تاکسی شدیم و به سمت فرودگاه حرکت کردیم ! استرسو راحت تو صورت امین میدیدم ، بهش گفتم امین یه دعایی هست که وقتی میخونم یه جورایی معجزه میکنه ، گفت چیه ؟ گفتم (( و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لایبصرون )) گفت این چه دعاییه ؟ گفتم وقتی حضرت محمد میخواستن از جلوی دشمناشون فرار کنن این آیه نازل میشه و حضرت محمد میخونن و اینطوری دشمناشون نمیبینشون و حضرت محمد راحت از منطقه ی خطر دور میشن . گفت خوب این به چه درد من میخوره ؟ گفتم دعای خوبیه یهو دیدی اینجا هم جواب میده و از گیت رد میشی و ماموره اصلا نمیبینتت یا اینکه چشماش لوچ میشه یه مهر ورود تو پاس ایرانیت میبینه نیشخند. گفت باشه حمید فقط دعا کن ! یه نگاه معنی دار بهش کردم ، گفت آره میدونم خدا داره میخنده ولی نمیدونم به این میخنده که استرس دارم یا اینکه تلاش الکی میکنم ، بعد دوباره خودش جواب خودشو داد و گفت ولی هرچی باشه به صلاحمه بعد ادامه داد حمید نمیدونم تو اگه نبودی چه شکلی این استرسو تحمل میکردم ولی الآن اگه حتی نتونمم برم ایران اصلا ناراحت نمیشم چون مطمئنا یه حکمتی توش بوده! یه لبخندی از روی رضایت زدم و از خدا خواستم هرچی صلاحشه پیش بیاد !

توی فرودگاه نهار خوردیمو منتظر شدیم تا گیت باز بشه ! به امین گفتم تو اول برو باراتو تحویل بده ، اگه به سلامتی از گیت رد شدی که هیچ ولی اگه نتونستی بری من میرم چمدونمو با چمدون سوغاتی تو به عنوان بارای خودم تحویل میدم. وقتی گیت بازشد رفتیم پیش دوستمون تو ایران ایر ( همون شکلاتیه نیشخند ) بهش گفتم امین باراشو تحویل میده ولی نفرستین تو هواپیما تا ببینیم رد میشه یا نه ، اگه نشد با بارای خودم برچسب بزنین ! اونم قبول کردو با همون لهجه ی ترکی گفت ایشالا که ماموره خر میشه و رد میشین.

به امین گفتم تو برو تو صف گیت و انگار نه انگار که منو میشناسی، چون اگه از همون اول من به عنوان مترجم باهات بیام ماموره میفهمه که یه کاسه ای زیر نیم کاسه مونه ، من همین اطراف پرسه میزنم و وانمود میکنم که منتظر یکی هستم ، وقتی ماموره بهت گیر داد که مهر ورودت کو خودتو بزن به اینکه زبان نمیفهمی و منو صدا بزن تا بیام با ماموره حرف بزنم و همزمان اون دعا رو بخونم. امین رفت تو صف و منم به صورت نامحسوس زیر نظر داشتمش. تا اینکه نوبتش شد و ماموره پاسپورتشو گرفت که چک کنه ! اون پاسپورتو ورق میزد منم دعارو میخوندمو به سمتش فوت میکردم ، یهو دیدم یه چیزی به امین گفت ، امین هم یه چیزی بهش گفت و بعد دیدم امین داره دنبالم میگرده ، منو صدا زد و منم رفتم به سمتش و مثل یه غریبه ها رفتار کردم ! گفتم مشکلی پیش اومده گفت میشه ترجمه کنید که این آقا چی میگن ؟ رو به مامور گیت کردم و گفتم مشکلی پیش اومده ؟ گفت لطف کنید ازشون بپرسید که پاسپورت دیگه ای هم دارن ؟ منم به امین گفتم پاسپورتتو دربیار و بگیر جلوی شیشه ولی دستش نده و شروع کن به فارسی الکی حرف زدن که یعنی من دارم ترجمه میکنم ! اون پاسپورتشو گرفت جلوی شیشه و شروع کرد به فارسی گفت حمید دستم به دامنت تورخدا یه کاری بکن ازین گیت لعنتی رد بشیم ، هرکاری بگی واست میکنم ... منم یعنی داشتم حرفاشو ترجمه میکردم به ماموره گفتم این آقا با پاسپورت پناهندگی وارد ترکیه شدن ومهر ورود تو اون پاسپورت خورده ولی همونطور که میدونین با این پاسپورت نمیتونه وارد ایران بشه چون تو پاسپورت قید شده که اجازه ی ورود به ایران رو نداره ، داره ازتون خواهش میکنه که لطف کنین مهر خروجو تو پاسپورت ایرانی بزنین ! دوباره شروع کرد پاسپورتو ورق زدن و من همچنان (( وجعلنا ...)) میخوندم فوت میکردم ، سرشو بالا کردو گفت من نمیتونم یه همچین کاری بکنم ، مهر ورود باید کنار مهر خروج بخوره ! رو به امین کردمو گفتم شروع کن الکی فارسی حرف زدن ، گفت حمید میدونستم نمیشه ، این نامردا نمیذارن من برم پدر مادرمو ببینم ، رو کردم به ماموره و یه جوری وانمود کردم که دارم ترجمه ی همزمان میکنم گفتم : ایشون میگه اگه مهر تو اون پاسپورتش بخوره دیگه هیچوقت نمیتونه به آلمان سفر کنه . ماموره گوشی تلفونو برداشت و به یه جا زنگ زد ! و هم همچنان دعا میخوندم فوت میکردم ، بعد از یه چند دقیقه که صحبت کرد گوشی رو گذاشت و گفت ما تا حالا با یه همچین مساله ای برخورد نکرده بودیم ، من نمیتونم مسئولیت این کارو بپذیرم ! رومو کردم به امینو گفتم شروع کن با ناراحتی فارسی حرف بزن ! اونم که همینطوری غصه از صورتش میبارید شروع کرد دوباره به فارسی حرف زدن و من رومو به ماموره کردمو گفتم میگه ۱۲ ساله خانواده شو ندیده و بسیار دلتنگ اوناست ، از طرفی کار و زندگیش و همسرش تو آلمانه ، خودتونو بذارین جاش ، الان همه چیز در دستان شما قرار داره ، ماموره یه نگاهی به پاسپورت کرد، تو این فرصت یه لحظه دقت کردم دیدم این همه دعا که خوندیم فوت کردیم میگرفته به شیشه ای که بین من و ماموره بوده ، اینبار دعارو خوندم و سعی کردم از زیر شیشه که باز بود فوت کنم به طرف ماموره ، سرشو بالا کرد و گفت کارش چیه ؟ رو کردم به امین و گفتم کارت رستورانتو بده و فارسی حرف بزن ! کارتشو گرفتم و به ماموره گفتم تو آلمان یک رستوران داره ، ایشالا اگه اونجا سفر کردین در خدمتتون هست . ماموره مهرشو زد تو استمپ و پاسپورت ایرانی رو باز کرد و مهر خروجو زد تو پاس. انگار یه بار بزرگی رو از رو شونه م برداشته باشن ، ازش کلی تشکر کردم ، اونم گفت از این به بعد با پاسپورت ایرانی وارد ترکیه بشه که این مشکلاتم پیش نیاد . منم جلوی ماموره دقیقا عین یک غریبه از امین خدافظی کردم رفتم که برم بارای خودمو تحویل بدم . رفتم پیش دوستمون تو ایران ایر و کلی ازش تشکر کردم و گفتم بالاخره موفق شدم ماموره رو راضی کنم که مهرو تو پاس ایرانی بزنه ! یه خنده ای کرد و با همون لهجه ی قشنگش گفت شما دیگه کی هستین بابا نیشخند. سریع بارامو تحویل دادمو و به دوستمون اشاره کردم که بارای امین رو هم بفرستن تو هواپیما. اومدم پیش همون ماموره که از گیت رد بشم ، گفت دیگه چه مشکلی پیش اومده ؟ خندیدم و گفتم هیچی منم مسافرم ، یه خنده ای کرد و مهر خروجو تو پاس منم زد و من رفتم اونطرف دنبال امین بگردم . یکم که گشتم دیدم کنار تلفن داره با خانواده ش حرف میزنه و گریه میکنه ! نذاشتم منو ببینه که راحت حرفاشو بزنه ، وقتی حرفش تموم شد رفتم به سمتشو کولیمو در آوردم انداختم رو زمینو محکم بغلش کردم و فقط گریه میکردیم . منو سفت بغل کرده بود و میگفت حمید تو باعث شدی که من خانواده مو ببینم ، ازت ممنونم. تو اون لحظه به خیلی چیزا فکر میکردم ، به اینکه چقدر جالب ما با هم دوست شدیم چقدر زود با هم صمیمی شدیم و چقدر زیبا خدا منو وسیله ای قرار داد تا امین خانواده شو ببینه . رفتیم نشستیم تو کافی شاپ فرودگاه و شروع کردیم به مرور کردن خاطرات این ۲ روز ، بهش گفتم دیدی خدا داشت بهت میخندید که الکی نگرانی ! گفت آره به خدا به همه ی چیزایی که گفتی ایمان آوردم.

منتظر شدیم که تمام مسافرا سوار بشن تا دوستمونو تو ایران ایر امین ببینه و ازش تشکر کنه ، هرچی ایستادیم دیدیم نیومد ، این ماموری که کارت پرواز رو چک میکرد گفت منتظر چی هستین ؟ گفتیم آقای فلانی ! گفت ایشون دم درب هواپیما هستن تعجب. به دو رفتیم به سمت هواپیما دیدیم دم در ایستاده ، تا مارو دید گفت کجایین شما پس ؟ دوتایی گرفتیم ماچش کردیم و سوار هواپیما شدیم ! یه شور و هیجانی تو چشمای امین بود وصف نشدنی ، میگفت حمید باورم نمیشه دارم میام ایران ! توی فرودگاه پسرخاله ی امین اومد دنبالمون ، وای که این دوتا وقتی همدیگه رو دیدن چیکار که نکردن ، همه ی مردم خیره شده بودن بهشون از بس اینا تو بغل هم اشک ریختن. منو رسوندن خونه ی خالم وقتی میخواستم از امین خدافظی کنم بغلم کرد و گفت حمید من بهت مدیونم ، گفتم من که کاری نکردم من فقط یه وسیله بودم ، همه ش دست خدا بود . همونجا ازم قول گرفت که آلمان بهش سر بزنم.

پ.ن۱: از خدا ممنونم که بهم حکمت نرسیدن به پروازو نشون داد

پ.ن۲: این سوسول بازی کامنت بستن هم به پایان رسید و از یادداشت بعدی ایشالا کامنت دونی بازه نیشخند

 

/ 0 نظر / 30 بازدید