۳۷۹- حکمت‌ (۳)

وقتی کل ماجرارو برام تعریف کرد بهش گفتم خوب الآن میخوای چیکار کنی ؟ گفت باورت نمیشه ولی قبل از اینکه تورو ببینم داشتم به خودم میگفتم بعد از اینکه صبحونه رو خوردم باید چیکار کنم، چون نه زبان بلدم و نه آدرسای این اطرافو! گفت میخوام برم یه دفتر هواپیمایی که یه بلیط بگیرم برگردم آلمان ! گفتم من یه چندتا دفتر هواپیمایی این اطراف میشناسم میریم ببینیم کدومشون بلیط واسه ی فرانکفورت دارن. گفت پس بیا بریم تو اتاقم تا منم آماده بشم که با هم بریم بیرون. با هم صبحونه رو خوردیمو رفتیم تو اتاقش ، درب یکی از چمدوناشو باز کردو یه جعبه شکلات از توش درآورد و به من تعارف کرد منم یه دونه بداشتم، بعد رو به چمدونش کرد و گفت نگاه کن اینا همه سوغاتی هایی بود که میخواستم ببرم ایران ! یه لباس بچه از تو چمدونش درآورد و گفت اینو واسه بچه خواهرم خریدم ولی حیف که دوباره باید برشون گردونم آلمان. خیلی دلم واسش سوخت ، بهش گفتم چیز غیر قانونی هم تو اینا داری ؟ گفت یه بسته قرص (وی*اگ*را) آوردم که بدم پسرخالم ! گفتم به جز اون بسته من بقیه ی سوغاتیاتو واست میبرم ایران ! یه لحظه خشکش زد بعد پرید رو سر منو گفت حمید تورو خدا راست میگی ؟ گفتم آره ولی به شرطی که دره همه ی سوغاتیارو باز کنی ببینم چیه ! گفت نوکرتم هستم حمید جون هرکاری بگی واست میکنم. گفتم من برم لباسامو اتاقم عوض کنم برمیگردم تو هم آماده باش تا بریم دفتر هواپیمایی ! انگار به جون رسیده بود ، نمیدونست چه شکلی خوشحالیشو ابراز کنه ! اومدم تو اتاقم دیدم تلفن داره زنگ میخوره ، گوشی رو برداشتم دیدم یه خانمی با لهجه ی یزدی میگه : پس کجایی تو ؟ گفتم ببخشید با کی کار داشتین ؟ گفت: امین جان مگه خودت نیستی ؟ همون وقت فهمیدم منظورش همین دوست جدیدمه چون اونم اسمش امین بود ، اینا به هتلداره گفته بودن با امین کار دارن اونم فکر کرده میگن حمید واسه همین به اتاق من وصل کرده بود ! گفتم من امین نیستم ولی میشناسمش بهش میگم باهاتون تماس بگیره ، گفت کار مهمی داره و حتما بگین تماس بگیره ! گفتم چشم و زود کارامو کردم و رفتم پشت درب اتاق امین ، اومدم در بزنم که شنیدم داره با تلفن حرف میزنه ، احتمال دادم که مامانش اینا تو این فرصت مجددا تماس گرفتن و دارن باهاش حرف میزنن ، این بود که در نزدم تا مزاحمش نشم، قصد فال گوش ایستادن نداشتم ولی یه لحظه دیدم اسم منو آورد، کنجکاو شدم ببینم چی میگه ! دیدم داره میگه با یکی آشنا شدم اسمش حمیده اینقدر پسر خوبیه قراره همه ی سوغاتیامو ببره ایران بده خانواده م ، اینجا بود که فهمیدم مامانش اینا پشت خط نیستن ، سریع در زدم و اونم درو باز کرد ، گفتم امین جان مامانینا به اتاق من زنگ زدن و مثل اینکه کار مهمی باهات داشتن ، اونم رفت با شخصی که پشت تلفن بود خدافظی کرد و راه افتادیم به سمت دفتر هواپیمایی! ( پشت تلفن خانومش از آلمان بود )

توی راه برام از زندگیش گفت از اینکه چقدر تو این دوران سختی کشیده و چه روزای مشکلی رو با اون سن و سال کمش پشت سر گذاشته ! متولد ۶۴ بود و تو یه رستوران ایرانی تو آلمان کار میکنه ! اینکه فقط تو این ۱۲ سال مادرشو یکبار دیده اونم ۵ سال پیش ولی پدرشو ۱۲ سال بود که ندیده بود ! اینکه چقدر اونطرف براش تدارک دیده بودن و همه ی فامیلو دعوت کرده بودن و اینطوری ضد حال خوردن !

رسیدیم به دفتر هواپیمایی و اونجا یه بلیط از استانبول به فرانکفورت خریدیم چون از آنکارا مستقیم به فرانکفورت نداشت !‌وقتی اومدیم بیرون به امین گفتم امین بیا بریم تو دفتر ایران ایر ببینیم میتونن یه پارتی بازی بکنن که مهر خروجو تو پاسپورت ایرانیت بزنن ، بالاخره اونا کلی وقته تو اون فرودگاه کار میکنن و شاید دوست و آشنا اونجا زیاد داشته باشن ! اونم گفت آره فکر بدی نیست ، میریم میپرسیم هرچی هم پول بخوان میدم ! گفتم فعلا از پول حرفی نزن به موقعش اگه پول خواست بهت میگم ! گفت باشه . تو مسیر یه تلفن پیدا کردیم و امین به مامانش اینا زنگ زد که ببینه چیکارش دارن ! مامانش اینا هم بیکار ننشسته بودن و از این طرف و اونطرف سئوال کرده بودن که چه شکلی پسرشون میتونه بیاد ایران ، و به این نتیجه رسیده بودن که همه چیز بسته به اون ماموریه که مهر ورود و خروجو میزنه ! با این حرف مامانش اینا ما عزممون جزم تر شد که یکبار دیگه امتحان کنیم ببینیم امین میتونه بیاد ایران یا نه ! با یک جعبه شکلات آلمانی که امین آورده بود رفتیم دفتر ایران ایر ، اینقدر من تو این دفتر ایران ایر رفته بودم و اومده بودم برای بلیط برگشت خودم که دیگه همه شون منو میشناختن نیشخند ، تازه اون اتفاق هم که واسه امین تو فرودگاه افتاده بود و تابلو شده بود اونم میشناختن و وقتی رفتیم تو همه سلام علیک کردن طوری که ایرانیایی که اونجا بودن فکر کردن ما یه کاره ای هستیم اونجا نیشخند. به مدیر اونجا گفتیم راهی هست که ماموره گیت مهر خروجو تو پاسپورت ایرانی بزنه ؟ اونم آب پاکی رو ریخت رو دستمون و گفت من حدودا ۳۰ ساله که اینجا کار میکنم و تا حالا ندیدم که مهر ورود تو یک پاسپورت باشه و مهر خروج تو یک پاسپورت دیگه بزنن ، یکم بیشتر که اصرار کردیم گفت آقای محترم شما تحصیل کرده هستید به نظرتونن این کار منطقیه ؟ ما هم دیدیم از این طریق راه به جایی نمیبریم ، به امین آروم گفتم شکلاتارو بردار بیار که حروم شد خنده. برگشتیم هتل و نشستیم به فکر کردن که چیکار کنیم که امین پاش به سلامتی برسه به ایران و اقامت آلمانشم از دست نده. آخر سر به این نتیجه رسیدیم که یکبار دیگه امتحان کنیم و بریم تو فرودگاه ، امین پاسپورت ایرانیشو نشون بده ، اگر ماموره گفت مهر ورودیت کو اونوقت پاسپورت پناهندگی رو با مهر ورودش نشون بدیم ولی پاسپورتو دست ماموره نده که مهر بزنه توش ، اگه قبول کرد و مهر نزد که به سلامتی امین میتونست بیاد ایران ولی اگه گفت نمیشه امین قید سفر به ایران رو میزنه و برمیگرده آلمان. با این تصمیم بازم دیدم امین ناراحته ، گفتم باز چیه دیگه ؟ گفت حمید به خدا یکسال پشت سر هم کار کردم و مرخصی نگرفتم تا یکماه جمع شد که بتونم بیام ایران پیش خانواده م ، حمید به خدا دلم واسه بابام تنگ شده ، دلم واسه مادرم و خواهرم تنگ شده میخوام برم ببینمشون.

گفتم همه چیزو بسپار دست خدا ، هرچی صلاح باشه پیش میاد منم تمام تلاشمو میکنم که بیارمت ایران ولی زیاد هم نمیشه اصرار کرد ، فرض کن خدای نکرده بیای ایران و اونجا بهت گیر بدن که چرا پناهنده شدی و دیگه نذارن برگردی ، اینطوری که بدتره ! پس بهتره بسپاریمش دست خدا. گفتم خدا دو جا به بنده ش میخنده یه جا وقتی بنده ش بخواد یه کاری رو بکنه و خدا نمیخواد چون به صلاحش نیست ، حالا هرچقدر هم تلاش کنه بازم اون کار نمیشه و یه جا هم وقتی بنده ش نخواد یه کاری بشه و غصه شو میخوره که آیا میشه یا نمیشه خدا بازم بهش میخنده چون اگه به صلاحش باشه میشه و اگه نباشه نمیشه ! گفت پس در هر دو حالت خدا داره بهم میخنده ! گفتم باریکلا ! چون اگه به صلاحت باشه که بری به این میخنده که چرا داری غصه میخوری ، اگر هم به صلاحت نباشه به این میخنده که داری تلاش بیخود میکنی آخرشم نمیتونی بری . خلاصه با این حرفا یکم آرومش کردم. بهم میگفت حمید تو اگه نبودی به خدا دیوونه میشدم و نمیدونستم چیکار کنم ، و اونجا بود که من کم کم داشتم میفهمیدم که حکمت اون جا موندن از هواپیما چی بوده ولی هنوز باورم نشده بود چون هنوز کار خاصی براش نکرده بودم.

عصر دوشنبه که این تصمیمو گرفتیم بهش گفتم دیگه بهش فکر نکن و تا چهارشنبه عصر باید اینجا خوش بگذرونیم ، اونم قبول کرد. ترکیه شبای خیلی با حالی داره ، به محض اینکه هوا تاریک میشه همه میریزن تو خیابونا و پر از آدم میشه تو خیابونا و هیجان خاصی داره . رفتیم یه چندتا فروشگاه برای خانمش سوغلتی خریدیم. فردا صبحش باز رفتیم ایران ایر نیشخند آخه امین واسه چهارشنبه بلیط نداشت ، رفتیم گفتیم ما میخوایم یه بار دیگه شانسمونو امتحان کنیم و تنها لطفی که میکنین یه بلیط دیگه جور کنین! دمش گرم مدیر اونجا خیلی آدم خوبی بود گفت باشه ولی ماموره گیت این کارو واستون نمیکنه ها ! گفتیم ما حالا امتحان میکنیم امید به خدا ! گفت باشه از بابت بلیط خیالتون راحت ، آروم به امین گفتم بالاخره شکلاتا به  یه دردی خورد نیشخند.

پ.ن۱: باور کنین دیگه خودمم فکر میکردم این قسمت قسمت آخره ولی هرچی از سر و تهش میزنم بازم زیاده ولی قول میدم زود ادامه شو بنویسم

پ.ن۲: همچنان باید اسکرول مبارک رو بچرخونین و تو قسمت اول نظرای گلتونو بدین ، بالاخره باید این امکان پرشین بلاگ به یه دردی بخوره دیگه ، منم میخوام بلا استفاده نمونه مژه

/ 0 نظر / 28 بازدید