۴۱۶- Krakow

میدونم خیلی وقته که ننوشتم ولی نمیشه گفت به خاطر تنبلی بوده چون اینقدر با کامنتا و ایمیلای محبت آمیزتون بهم انرژی دادید که جایی برای تنبلی نمیمونه. بیشتر میتونم بگم دل دماغ نوشتن نداشتم. حتی نتونستم مطلب قبلی رو تکمیل کنم. به همین سرعت یکسال از پرواز پدرم گذشت ولی حتی یه ذره هم از غم از دست دادنش کم نشده. اتفاقای زیادی تو این مدت افتاد که هر کدوم واسه ی خودش شنیدنیه ، سعی میکنم اگه بتونم همه شو تعریف کنم.

بریم سراغ مهمتریناش:

اول از همه: سپاهان بازم قهرمان شد! تبریک به همه ی هوادارا به خصوص همشهری های خودم.

تو پست ۴۱۴ اشاره کرده بودم که تو یک گروهی شروع به کار کردن شدم که همه شون تو لهستان هستن. ۳ ماه پیش مدیرم گفت کاراتو بکن باید بری لهستان! با اجازه تون ماه پیش مارو فرستادن لهستان به مدت ۳ هفته. میتونم به راحتی بگم یکی از بهترین سفرهایی بود که رفته بودم. شهری که من رفته بودم اسمش هست Krakow. شهر خیلی خیلی زیبا با مردمی خیلی خاکی و مهمون نواز. من شنیده بودم که تو اروپا نژاد پرستی خیلی زیاده ولی در مورد لهستان و حداقل این شهری که من بودم صادق نبود. البته لهستان جزو اروپای شرقی حساب میشه و یه سری اون قسمتو جزو اروپا نمیدونن نیشخند.

یکی از مهمترین دلایلی که با این شر من ارتباط زیادی برقرار کردم این بود که یه رودخونه از وسطش رد میشه و کنار رودخونه پارک های خیلی خوشگل. یه میدون داره به اسم مسدون اصلی Main Square که میتونم با میدون نقش جهان مقایسه کنم. دور تا دورش پر از رستوران های شیک و جذاب. هرشب هم وسط این میدون یه برنامه ای بود. توریستا میتونستن تو کالسکه بشینن و دور تا دور میدون و خیابون های اطراف رو بگردن. خلاصه خیلی شبیه اصفهان بود.

بار اولی که وارد میدون شدم دیدم چندتا دختر هر کدوم با چتر آبی ایستادن. تعجب کردم گفتم ۸-۹ شب کی چتر میگیره رو سرش. تو این فکرا بودم که یهو اینا منو دیدن. همه شون اومدن سمت من. قیافه ی منو میتونین تصور کنین تو اون لحظه (من و اینهمه خوشبختی مهاله مهاله). خیلی مودبانه سلام کردن و دعوتم کردن به استریپ کلاب خنده. بهشون گفتم پس قضیه ی این چترها واسه همینه؟ هر کی چتر آبی داره یعنی این کاره ست! گفتن آره واسه اینکه جلب توچه کنه. گفتم ممنون من کار دارم باید برم بی زحمت. کلی اصرار میکردن که ورودی مجانیه و بیا و اگه دوست نداشتی برو بیرون. ولی با توچه به تجربه ای که تو ترکیه داشتم میدونستم چه بلایی ممکنه سر آدم بیاد اگه وارد اینجور کلاب ها بشه. یادم نمیاد ماجرای ترکیه رو تعریف کرده باشم ولی اگه نگفتم بگین تا اونو تعریف کنم.

شهر بسیار زنده ای بود، هر ساعتی از شب که میومدی بیرون کلی آدم تو خیابون بود و اصلا احساس ناامنی نمیکردی. من خودم معمولا ۸-۹ شب میرفتم بیرون ۱-۲ نصفه شب بر میگشتم خونه. اونجا کلن ۹ تا ایرانی داشت که تو این مدت بیشتر با اونا میرفتم بیرون.

یه چیز خیلی با حالی که داشت این بود که به محض اینکه میفمیدن از امریکا اومدی تا زانو واست خم میشدن و هرکاری میخواستی واست میکردن. آقا ما هم بی جنبه از این موقعیت سو استفاده میکردیم خنثی. ولی من خداییش نمیدونستم این قصیه رو، این رفیقای ناباب ایرانی بهم گفتن. ولی خیلی کاربرد داشت مخصوصا تو رستورانها. تو امریکا حقوق گارسونا دست مشتریه (انعام) ولی اونجا حقوقشون دست کارفرماست (مثل ایران) واسه همین زیاد بهت نمیرسن.  منم به محض اینکه میرفتم تو یه رستوران همون اولش میگفتم کارت بانکی American Express قبول میکنن یا نه؟ به محض اینکه اینو میگفتم یارو دیگه سنگ تموم میذاشت واسمون. ولی خوب منم خداییش بهشون انعام خوبی میدادم.

شهر بسیار تاریخی و با تمدنی بود. هرچند دیدی که اروپایی ها نسبت به لهستانی ها دارن مثل دید یه سری ایرانی هاست نسبت به افغانی های عزیز. یه پرانتز من اینجا باز کنم یه چیزی بگم در مورد افغان های عزیز. من حقیقتش تو ایران هم که بودم همیشه با احترام با سرایدارمون صحبت میکردم و هیچوقت اسمشو بدون آقا صدا نمیکردم ولی میدیدم که بعضی از هموطنامون چه رفتار زشتی با افغان ها دارن. وقتی اومدم امریکا و دیدم چقدر زیبا همه ی مردم از هر قوم و ملیتی به همدیگه احترام میذارن کلی افسوس خوردم که چرا ما اینقدر ادعای ضد نژاد پرستی داریم ولی خوردمون اینطوری به نژادهای دیگه بی احترامی میکنیم. بگذریم، قصد نصیحت یا پند ندارم فقط در حد یه درد دل بود :)

راستی اونجا پر از کلیسا بود، کلیسا های خیلی بزرگ و قدیمی که تبدیل به موزه شون کرده بودن. تو یکی از این کلیسا ها که رفتیم دیدیم دم یکی از اتاقا یه جمعیتی تو صف ایستادن، گفتیم حتما چیز با حالی باید باشه. ما هم ایستادیم تو صف ( دقیقا عین ایرانیا که وقتی صف میبینن، سریع وایمستن تو صف و کاری ندارن صف چی هست) به درب اون اتاق که نزدیک شدیم متوجه شدیم که دستشوییه!

سرتونو درد نیارم، بعد از سه هفته، دلم نمیخواست برگردم، به مدیرم گفتم نمیشه من بیشتر اینجا بمونم، تازه عادت کردم به میدون اصلی! گفت نگران نباش، شاید واسه ی پاییز دوباره برگردی. خلاصه دعا کنین دوباره برگردم.

/ 10 نظر / 58 بازدید
سايت و انجمن عشق سرا عاشقي (بازگشايي مجدد)

دوست عزيز سلام سايت و انجمن عشق سرا عاشقي بلاخره بعداز چند سال تعطيلي مجددا اغاز به کار کرده است لطفا با حظور خودتان عشق سرا را رونقي دوباره بدهيد لازم به ذکر است که عشق سرا در زمينه گفتگوهاي عاشقانه و درد و دل هاي عاشقانه و خاطرات و داستان و...کلا هر چيزي در زمينه عشق و عاشقي فعاليت مي کند www.asheghisara.ir با احترام

نوشیدنی ؟ شما؟ ...باورم نمیشه... توقع نداشتم جناب ...یهو جا خوردم. به هرحال خوش باشید [لبخند]

matin

اقا دمت گرم . کلی با نوشتنت حال می کنم . البته منهای نوشیدنی هات . البته شاید فکر می کنی این هم به صلاحه وگرنه خدا نمیزاره بخوری ... :)

زری

سلام. چقدر خوشحالم که نوشتی و چقدر خوشحالم که میبینم اوضاع کار روبراهه و کماکان رو به جلو پیش میری. باشه آقا ما دعا میکنیم علاوه بر لهستان، دوره ای کشورهای دیگه هم بفرستندت. ایکاش یه ادامه مطلب میذاشتی و عکس هم اضافه میشد:) در ضمن قضیه ترکیه را تعریف نکردی، زودی بیا برامون بگو چه دسته گلی آب داده بودی؟[چشمک]

مهسا.م

سلام.... اقا چه عجب...بلاخره پست گذاشتی....البته به تاریخ اینور از اخر هفته گذشته هااا...گفتی اخر هفته... چه باحال....خیلی خیلی سفر به کشورای مختلف رو دوست دارم.... راستی شما کارت چیه که اینقدر میری مسافرت؟ (خدا اون چتر ابی هارو ور داره از رو زمین....شما باید سرتو مینداختی پایین و هم زمان سرعت قدماهاتو بالا میبردی....بله) دستشوییییی...واییییی.فکرکن [خنده][خنده]....

lightwind

ایشالا همیشه هرجا میری بهتون خوش بگذره حمیدجان. چه خوبه که لهستان اینقدر شرقیه. من همیشه دوسش داشتم. حالا و با این تعریفا بیشتر دوسش دارم. ضمن اینکه قضیه استریپ کلاب ترکیه رو تعریف نکردی واسمون [لبخند]

zahra

سلام خیلی وبلاگت جالب بود برام عشقو شکستو این همه اتفاق خوب خیلی جالبه برات ایمیل زدم جوابشو بده گفتم ک برام از عشق بگی

زهرا

سلام با ارزوی موفقیت روزافزون زندگیم شبیه 10سال پیش شما شده باهام صحبت کنید وقت داشتید بهم ایمیل بدید دارم تو عشق و ماجراهاش دستوپامیزنم

سهراب

حمیدجون مشتاق دیدار!. امیدوارم که به هر کشوری پا میذاری پر از لحظات خوب باشه. در مورد افغان ها باهات موافقم. داستان ترکیه رو هم تعریف کن.

مریم*

اولا که هیچ جا اصفهان نمیشه یعنی چی که تا یه میدون دیدی به اصفهان فکر کردی؟ هووم؟ البته که راسشو بخای اینجا هم (نیوجرسی نیویورک)این کانال ابی که رد میشه از وسط شهر (جایی که من هستم) به شدت تصور میکنم یعنی زاینده روده! :دی دوما که ماجرای ترکیه :دی سوما که دقت کردی وسط یه بحث دیگه یهو میزنی به صحرای کربلا! البته من خیلی بدتر از توام! شاید نباید :دی اره دوستان افغان. چهارما من اصن از این تیپ دادن به گارسونا خوشم نمیاد! چیه مد کردن این امریکاییا! اه اه منم که حسااااس