۵۳- عروسی

Wedding

 تقریبا یه نیم ساعتی میشه که از خواب بیدار شدم ، البته علت داره که تا این موقع روز خوابیده بودم ، که تو ۲ قسمت علتشو به طور مفصل توضیح میدم .

اول از همه اینو بگم که این هفته قسمت پنجشنبه ها با دیگران رو وقت نکردم بذارم تو وبلاگ ، آخه پنجشبه عروسی دختر عموم ( شهره ) بود . عروسی تو باغ پلی اکلیل برگذار شد . اولش که رسیدیم ، گروه موسیقی که اونجا بود ( شامل  ویالون ، کیبرد ، تنبک و تمپو ) داشتن موسیقی های اصیل ایرانی رو میزدن ، انصافا هم خیلی قشنگ میزدن . بعد از دو سه تا آهنگی که به این صورت زده شد ، یه آهنگی رو شروع کردن که اولش مثل آهنگای قبلی آرومو ملایم بود ، ولی یخورده که گذشت دیدیم یکی شروع کرد باهاش خوندن ، البته ما صدارو داشتیم ولی تصویر کسی رو به عنوان خواننده نداشتیم ، اولش فکر کردم صدارو رو کیبورد ضبط کردن ، ولی بعد از چند دقیقه دیدیم خواننده از پشت پرده اومد بیرون و همه شروع کردن به دست زدن . 

این آهنگ که تموم شد شروع کرد آهنگای درخواستی خوندن ( از منصور، اندی ، ویگن ، ... ) . یعنی تنها چیزی که این باغ از یه باغ خصوصی کم داشت این بود که زن و مرد از هم جدا بودن ( حالا یکی ندونه فکر میکنه باغ مال یکی از فامیلامونه و من دارم واسش تبلیغ میکنم ، ولی هرکی چنین فکری میکنه باید بگم سخت در اشتباه ِ ).  

بعد از اینکه شامو اونجا خوردیم ، اومدیم به طرف خونه ی پدر داماد ، جات خالی اونجا حسابی زدیم و رقصیدیم . وقتی رسیدیم خونه ساعت ۳:۳۰ بامداد بود ، تا اومدم بخوابم ساعت ۴ شده بود  (‌ این یکی از علتایی که تا این موقع روز خواب بودم ). 

پنجشنبه ها با دیگران ( با کمی تاخیر )

 دوباره برگشتم سر جای خودم ... عشوه گری نکن وروجک ... من زمینم را خورده ام و برخاسته ام ... می دانی ... حکایت من مانند کسی است که بعد از صد سال سرگشتگی راهش را پیدا کرده اما هی برمی گردد و به خوشگلک عشوه گر سنگدلی که در پشت سر طنازی می کند، نگاهی می اندازد و گاه و بیگاه سکندری می خورد ... یکی نیست بگوید: بچه جلویت را نگاه کن!

                                                                              لیلای لیلی
                 
        

/ 0 نظر / 6 بازدید