۳۴۸- تقدیر همراه با یکمی شانس

 

همیشه از همچین کامنتی وحشت داشتم ، نمیدونستم اگه بهم خبر برسه که رومینا ازدواج کرده ، چیکار باید بکنم . تا یه چند روزی که تو شوک بودم ، جرات نمیکردم برم پیگیر بشم ببینم این حرف صحت داره یا نه . تو این مدت سعی کردم با کار و کلاسای مختلف فرصت فکر کردن به این مساله رو از خودم بگیرم ولی زیاد فایده ای نداشت و باز فکر و خیال میومد سراغم . ولی از اونجایی که خدای مهربون هیچوقت تنهام نمیذاره ، یه سری اتفاقای باور نکردنی جلوی پام قرار داد که هنوز خودمم باورم نمیشه . مثلا یکیش اینکه تو شرکت نفت استخدام شدم ، جالب اینجاست که من اصلا قصد تغییر شغل نداشتم ، یه شب یکی از همکارا زنگ زد گفت شرکت نفت نیرو میخواد ، به این شماره زنگ بزن ببین به چه تخصصایی احتیاج دارن ، منم کاملا ناامیدانه زنگ زدم و مشخصاتمو گفتم ، اونم گفت فردا تشریف بیارین مصاحبه ، منم ساعت ۳ بعد از ظهر تشریفمو بردم اونجا ، و بعد از یک ساعت مصاحبه گفت باهاتون تماس میگیریم ، ۲ روز بعد تماس گرفت گفت دوباره تشریف بیارین ، منم دوباره تشریف بردم البته ، اینبار یکساعت و نیم طول کشید و آخرش گفت خوشحال میشیم در خدمتتون باشیم . به همین راحتی !!!

مورد دومی که واسم پیش اومد این بود که بعد از ظهر روز نهم تیرماه وقتی از سر کار اومدم ، رو تختم دراز کشیدم تا یکم خستگیم در بره ، هنوز یک ربع نشد بود خوابیده بودم که مامانم از بیرون اومد و یه راست اومد تو اتاقمو خیلی آروم صدام زد و گفت بیداری ؟ منم چون هنوز خوابم نبرده بود گفتم بله ، چطور ! گفت : این نامه واسه تو اومده !!!

وقتی نامه رو باز کردم باورم نمیشد که این نامه مال من باشه ، ۲-۳ بار اسم و فامیلمو چک کردم که ببینم اشتباه نکرده باشم ، آخه احتمال برنده شدن تو یه همچین قرعه کشی خیلی کمه ، ولی چشمام درست میدید و من برنده شده بودم ، البته یه سری مراحلی داره که ممکنه رد بشم ولی احتمال قبولی ۸۰ درصده ، ایشالا وقتی صد درصد و قطعی شد میگم قرعه کشی چی بوده . 

اینکه تو این مدت چیزی ننوشتم به خاطر این بود که واقعا نمیدونستم چی باید بگم ، یه جورایی احساس میکردم موجودیت این وبلاگ رفته زیر سوال ، چون حتی اسم این وبلاگ هم مربوط به رومینا میشه . ولی به مرور زمان دیدم نمیتونم وبلاگمو رها کنم ، تموم خاطراتم تموم لحظات به یاد موندنی زندگیم ، تموم دوستای خوب اینترنتیم اینجان ! چطوری میتونم همشونو کنار بذارم !

با تمام علاقه ای که به رومینا دارم ، بالاخره تونستم یه جورایی با خودم کنار بیام که همه چیز تموم شده و حالا تنها کاری که میتونم بکنم آرزوی خوشبختیشه ، امیدوارم هرجا با هرکی که هست خوشبخت ترین دختر دنیا بشه .

از دوستای خوبی که تو این مدت با کامنتای آرامش بخششون منو تنها نذاشتن تشکر میکنم ، امیدوارم بتونم یه روزی جبران کنم.

 

/ 15 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا

راستی یادم رفت!‌ کوفتت بشه!

مهندس

مرسی . نظر لطفته . خودمم توی این بلاگفا گاهی اوقات دچار همچین مشکلی میشم ولی یه بار دیگه امتحان کنی درست میشه . خدا رو چه دیدی ؟ شاید منم آدرس وبلاگمو عوض کردم و رفتم توی میهن بلاگ یا پرشین بلاگ یا ... شاد باشی . بای تا های[گل]

مرضی

سلاااااام... خوش اومدی.... [بغل]

مرضی

خیلی برات خوشحالم... و خیلی خیلی بهت تبریک می گم.. حتماَ شنیدی که: چو حکمت ببندد دری... ز رحمت گشاید در دیگری[گل]

elhaaam

ایشاللا که ازین به بعد همش با خبرای خوب بیای خوشحالم که منطقی برخوردکردی با موضوع ولی مطمئنی از صحت اون خبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[متفکر]

ناشناس

خوشحالم حمید که با موضوع کنار اومدی ، باور می کنی که من حدود شش ماه بود ماجرای رومینا را می دونستم و توی این مدت می خواستم کم کم برای چنین روزی آمادت کنم ؟! توی این مدت خیلیها بهم تهمت زدن و حضورم رو مشکوک خوندن، اما باور کن تحمل کردم چون می دونستم چنین خبری را نباید عریان بیان کرد ، باز هم درباره رومینا حرف دارم و به تدریج مطرح می کنم تا بیشتر از اینها درباره اش بدونی ، به شرطی که حرفهامو توی پستها بگنجونی تا همه ببینن ، قصد دارم با کمک تو رومیناهای دنیا رو به عاشقای دلباخته بشناسونم !

سمیرا

ببینم این حمید همون گاهنوشت خودمون نیست؟!

امیر

سلام. وبلاگ جالبی دارین. بهتون تبریک میگم. خوشحال میشم به منم سر بزنین اگه دوست داشتین تبادل لینک کنیم منو با اسم "عصر مطلب" لینک کنین و توی نظرات بلاگم خبرم کنین