۹۷- داوود (۲)

فردای اون روز ( ۲۳/۲/۸۳) چون داوود امتحان داشت و میخواست بیشتر بخونه سر کلاس محاسبات نیومد . آخر کلاس ، وقتی استاد داشت حضور و غیاب میکرد ، به فامیل داوود که رسید ، سرشو بالا کرد ، بعد چشمش افتاد تو چشم من ، بهم گفت : " آهان حالا شناختم ، این دوست شما جریان داره آقا " .

من که میدونستم داوود چه افتضاحی به بار آورده ، خودمو زدم به اون راه  و تقریبا یابو آب دادم .  همون روز وقتی داوود رو دیدم ، واسش ماجرا رو تعریف کردم ، بدبخت میگفت : " من اگه این رضا ( همونی که واسش فال گرفت ) رو ببینم میکشمش " . ولی کاش گریه کردنش به همینجا ختم میشد !!!!! 

چون امتحان داوود با آزمایشگاه متالوگرافیش تداخل پیدا کرده بود ، بهش گفتم من میرم واسش حاضری میزنم ، یخرده تعارف کرد ، ولی بعدش قبول کرد . ساعتِ ۲ بعد ازظهر بود که رفتم پشتِ در آزمایشگاشون تا استادشون بیاد ( در ِآزمایشگاه بسته بود ) ، بعد از حدود ۱۰ دقیقه یه آقایی اومد و یه امتحانی کرد که ببینه در بازه یا نه ، همین که یکم از در دور شد ، در باز شد ، این آقا برگشتو به من گفت : " در باز شد ؟ "  گفتم : بله . بعد با هم رفتیم تو ، وقتی دیدم این آقا رفت تو اتاق اساتید ، فهمیدم که استاد ِ داوود همینه . حدودا یک ربع بعد همون آقا ( استادشون ) اومد و به من گفت : " شما چه رشته ای میخونین ؟ " ، منم گفتم : مواد- متالورژی 

گفت : فامیلتون چیه ؟ 

وقتی بهش فامیلی داوود گفتم ، گفت : " آقا داوود ؟ " 

گفتم : بله 

گفت : " آقا داوود ، شما جلسه ی اولتونه که میآین ؟ "

گفتم : " نه استاد ، فقط جلسه ی پیش نیومدیم "

گفت : " پس چرا ، واست حاضری زدم ؟ "

گفتم : " آخه یکی دیگه رو به جای خودم فرستاده بودم "

گفت : " به به ، عذر بدتر از گناه !! ، پس اون داوودی که من میشناسم ، داوود تقلبیه و شما داوود اصلی هستین ؟ پس تا حالا کجا بودین ؟ "

من که دیدم اگه یکم بیشتر ادامه بدم ، ممکنه کلا داوود از دانشگاه اخراج بشه ، گفتم : " راستش ، استاد من اصلا صنایع میخونم ، دوستم داوود امروز امتحان داشت ، واسه همین من اومدم به جاش حاضری بزنم "

استاد یه خنده ای کرد و گفت : " چه آدم تابلویی رو فرستاده واسه حاضری زدن ، آخه اصلا به تو نمیآد که مواد بخونی ، اینایی که مواد میخونن اغلب ته چهره ی خلاف دارن "

من که خندم گرفته بود ، گفتم : " استاد ، الآن میفرمآیین من چیکار کنم "

گفت : " شما هیچی ، ولی به دوستتون بگین بره این درسشو حذف کنه "

گفتم : " نفرمایین استاد ، به خاطر ما هم که شده فرض کنین من اصلا نیومدم حاضری بزنم "

گفت : " باشه ، فرض میکنم شما آقا داوود هستین ، ولی یه فرض دیگه هم میکنم ، اونم اینکه  امروز روز درس پرسیدنه ، شما باید به سئوالای من جواب بدین " 

گفتم : " استاد ، به خدا امتحان داشت وگرنه حتما میومد سر کلاس ، اینم من گیر دادم که به جاش بیام ، وگرنه اون راضی نبود ، اگه لطف کنین و این بارو بزرگی کنین ، ممنون میشم "

استاد رو به من کرد و گفت : " پسرم ، من واسه خودش میگم ، وگرنه به حال من که فرقی نمیکنه ، بهش بگو گروه بعدی بیاد سر کلاس "

منم تشکر کردم و اومدم . تنها شانسی که آورده بودم این بود که اون روز هیچکدوم از بچه های کلاس نیومده بودن وگرنه حسابی ضایع شده بودم .  باور کن اگه داوود سر امتحان نبود ، همون موقع میرفتم موهاشو دون دون میکندم و با مشت میچسبوندم زیر چونش ، اخه نکرد یه کلمه به من بگه که استادش میشناستش . ولی خدارو شکر با یه منفی سر و ته قضیه تموم شد . 

حالا فهمیدی من چرا اینقدر به فال اعتقاد دارم  .  

/ 0 نظر / 6 بازدید