۳۷۷- حکمت (۱)

تا اومدن اسممو رو اینترنت بزنن که ویزام آماده شده جونمو به لبم رسوندن ، یه جورایی اسممو دقیقه ی ۹۰ زدن چون اگه تا ۱۰ روز بعدش نمیزدن دیگه باید خدافظی میکردم با ویزا گرفتن ، همونطور که واسه ی خیلی از دوستایی که تو ترکیه باهاشون آشنا شدم همین اتفاق افتاده بود و اسمشونو نزده بودن ولی اومده بودن ترکیه که ببینن فرج خیری میشه یا نه ! خاطره ای که میخوام بگم مربوط به زمانی میشه که رفتم ترکیه برای ویزا گرفتن و ماجرای جالبی که برام اتفاق افتاد و تا الآن فرصت نشده بود که تعریف کنم !

من بلیط هواپیمامو به ترکیه چهارشنبه گرفته بودم و بلیط برگشت رو هم یک هفته بعدش همون چهارشنبه رزرو کرده بودم. صبح روز پنجشنبه آماده شدم و رفتم سفارت برای تحویل پاسپورتم ، اونجا چند تا از دوستای اینترنتی که از طریق سایت مهاجرسرا آشنا شده بودیمو دیدم و بعد فهمیدیم که تو یک هتل هستیم. خلاصه پاسپورتارو تحویل دادیم و اومدیم هتل. روز شنبه بود که پاسپورتا با ویزا به هتلمون پست شد و دیگه تو ترکیه کاری نداشتیم. چون اون موقع پروازا خیلی شلوغ بود دوستام از طریق زمینی اومده بودن و همون شنبه شب رفتن استانبول که زمینی برگردن ایران. خلاصه من تنها شدم و باید تا چهارشنبه صبر میکردم که زمان بلیطم فرا برسه که برگردم ایران. ترکیه هم دیگه برام جذابیتی نداشت چون دفعه ی چهارمی بود که میرفتم و تقریبا همه جاشو گشته بودم واسه همین رفتم دفتر ایران ایر که ببینم میتونن بلیطمو با یک نفر روز یکشنبه عوض کنن یا نه. وقتی رفتم اونجا گفت ۳۳ نفر تو لیست انتظار داریم ، بهتره ۲ دستی بلیطتو بچسبی که اگه اونم از دست بدی تا ۲-۳ هفته دیگه بلیط نیست! گفتم هیچ راهی نداره ؟ گفت میتونی بیای پای پرواز که اگه کسی نیومد شما بری !

منم دیدم یکشنبه بیکارم این بود که وسایلمو جمع کردمو و اتاقمو تحویل دادم و به هتلداره گفتم احتمال داره من برگردم و یک اتاق برام رزرو کنه، اونم موافقت کرد. من یه ۴-۵ ساعت قبل از پرواز رفتم اونجا که این ایران ایریا دلشون برام بسوزه و تو پرواز راهم بدن نیشخند غافل از اینکه اونا ۲ ساعت به پرواز اومدن و اصلن هم نفهمیدن که من چقدر وقته اونجا بودم ناراحت. تو زمانی که تو فرودگاه بودم خودمو با اینترنت سرگرم کرده بودم، همینطور که داشتم کار میکردم دیدم یه پسره ای اومد ازم به فارسی پرسید آقا ببخشید شما میدونید کجا میشه سیگار کشید ؟ یه نگاه بهش کردم دیدم یه پسریه ۲۴ الی ۲۵ ساله که کلاه و شال گردن و کت پوشیده، تعجب کردم که تو این هوای گرم چرا اینقدر لباس پوشیده ! گفتم نه متاسفانه نمیدونم. تقریبا یه دو ساعت بعد اومد گفت ببخشید مزاحم میشم دوباره شما میدونید گیت ایران ایر کدومه ؟ گفتم بله و گیتو بهش نشون دادم، اونم تشکر کرد و رفت . وقتی گیت باز شد و مسافرا رفتن که بارارو تحویل بدن منم مثل این بچه مظلوما رفتم اون کنار ایستادم و منتظر یک مسافر دیر انتقال شدم که قید پروازشو بزنه و من به جاش برم. تو صف دوباره اون پسره رو دیدم ، ازم پرسید شما چرا تو صف نمیاین ؟ گفتم من بلیطم چهارشنبه ست ولی الآن اومدم ببینم اگه پرواز جا داره منم بیام. بهم گفت اگه کاری از دست من ساخته ست واست انجام بدم ، گفتم نه متشکر فقط واسم دعاکن که اگه صلاحه یه جا پیدا بشه که منم بیام ایران. بعدش هم باراشو تحویل داد و رفت اون طرف گیت. منم منتظر شدم تا آخرین مسافر. ۳ نفر دیگه هم مثل من اومده بودن پای پرواز که اگه پرواز جا پیدا کرد باهاش برن ایران. دقیقا ۳ تا جای خالی هم وجود داشت که هنوز مسافراش نیومده بودن. ۱۵ دقیقه به بستن پرواز بود که بلیط منو گرفت که ببره برام منتقل کنه برای یکشنبه چون دیگه مطمئن شده بودن که اون سه نفر نمیآن. و من خوشحال از اینکه چه کار خوبی کردم که اومدم پای پرواز ، ما سه نفر تو صف ایستادیم که بارامونو تحویل بدیم ، نفر اول باراشو تحویل داد و کارت پرواز گرفت ، نفر دوم که اومد باراشو تحویل بده یهو دیدیم یه دختر و پسر با مادرشون اومدن ناراحت. دقیقا ۳ دقیقه به بستن پرواز بود که این اتفاق افتاد و ما فهمیدیم که این ۳ نفر همون ۳ تا جای خالی بوده که قرار بوده ما باهاش بریم گریه. آقا صورت مارو میگی ، تا رو زمین کش اومده بود و به این ۳ تا فحش میدادیم که میمردن یکم زودتر بیان که ما اینقدر به رفتن امیدوار نشیم! خلاصه با دستانی درازتر از پاها چمدون به دست برگشتم به سمت هتل . تا من اومدم از فرودگاه خارج بشم اطلاعات اعلام کرد که هواپیما به مقصد ایران پرواز کرد. توی راه که بر میگشتم یک علامت سئوال خیلی بزرگ توی ذهنم ایجاد شده بود و اون این بود که با خودم میگفتم حتما یه حکمتی توش بوده که اینطوری شده ولی آخه این حکمت چی میتونه باشه ، فقط یه چیز از خدا خواستم و اون اینکه حکمتشو بهم نشون بده! رفتم تو هتل ولی فکر کنم هتلداره یه لحظه نشناخت چون احتمالا صورتم یکم کشیده تر شده بود نیشخند.

خسته و بی حال رفتم تو اتاقمو کامپیوترو روشن کردمو به مامان اینا خبر دادم که تو پرواز جا نشدم و بعدش گرفتم خوابیدم، و همچنان به این فکر میکردم که چی میشد ۳ دقیقه این ۳ نفر دیرتر میرسیدن تا ما به جاشون بریم. صبح بیدار شدم دوش گرفتم و تقریبا ساعت ۹:۳۰ بود که رفتم رستوران هتل برای صبحونه ، یه چندتا نون و کره و مربا و تخم مرغ و خلاصه هرچی گیر دستم اومد برداشتم بیارم بخورم. همین که نشستم پشت میز ، دیدم شخصی که پشت میز جلویی نشسته بود برگشت و یه نگاه کرد که ببینه کی اومده تو رستوران . وقتی دیدمش فکر کردم دارم اشتباه میبینم ، جدی جدی چشمامو چندبار به هم زدم ولی خود خودش بود ، همون پسری که تو فرودگاه ازم سئوال کرده بود که کجا میشه سیگار کشید ! من که از تعجب داشتم شاخ در میآوردم ، وقتی منو دید گفت : بیا بیا بیا اینجا بیا تا واست تعریف کنم چی شده !

پ.ن۱: این یادداشت خیلی طولانی شد واسه همین بقیه شو تو یادداشت بعدی میذارم

پ.ن۲: کسی میتونه ادامه ی این ماجرارو حدس بزنه ؟

/ 34 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خدا

سلام و خسته نباشید. چقدر اتفاقات جالب و زیبا در یک بازه ی زمانی کوتاه! خوشحالم که با چنین ادراک بالایی برخورد کردید با مسائل و به طبع خدا هم بندگان فهیم و با ایمانش را حفظ خواهد کرد از آنچه به ضررشان هست.

خدا

سلام و خسته نباشید. چقدر اتفاقات جالب و زیبا در یک بازه ی زمانی کوتاه! خوشحالم که با چنین ادراک بالایی برخورد کردید با مسائل و به طبع خدا هم بندگان فهیم و با ایمانش را حفظ خواهد کرد از آنچه به ضررشان هست.

سوگلی

چقدر قشنگ بود حمید!![گریه]

بهار

آخی...چقدر با احساس نوشته بودی...

مهتاب

خیلی خیلی زیبا و با مزه بود شما انسان قدرتمندی هستید بهتون تبریک میگم اگه موقع وداع اونجا بودم حتما بهتون دستمال تارف می کردم[پلک]

دوست جون

كامنت دوني !!!!!!!!!!!!!!!! [بازنده]

مهرداد (King & Queen)

سلام با 2. 3 تا پست جدید آپ ام بیا و با نظر هات به تکامل افکارم کمک کن میتونی از ابزار می پسندم هم استفاده کنی اما نظر ت برای من کار گشا تر است

مهرداد (King & Queen)

سلام این بار با رویایی آمدم دوست داشتنی منتظرم دوست من [لبخند]

پریناز

الان من خوشحال میباشیم که به قسمت آخر حکمت رسیدم و مجبور نیستم حدس بزنم چی شد[چشمک] خوشحالم که فهمیدین حکمتشو..........منم چندین تا از این خاطرات حکمتی دارم اگه حسش باشه مینویسم[نیشخند] ممنون که بهم سر زدید.............خوب باشید[گل]