۸۴- پنجشنبه ها با دیگران

با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم توی دستش .او یک شکلات گذاشت توی دستم .من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد . دید که مرا میشناسد . خندیدم . گفت :« دوستیم ؟ » گفتم : «دوست دوست » گفت : « تا کجا؟‌» گفتم : دوستی که « تا » ندارد !. گفت : « تا مرگ ! » خندیدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! » گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !‌»‌ گفتم :‌« نه نه نه ، تا ندارد » گفت :‌« قبول تا آنجا که همه زنده میشوند‌،‌یعنی زندگی پس از مرگ . باز با هم دوستیم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستیم.» خندیدم گفتم :« تو برایش تا هر کجا که دلت میخواهد یک «تا » بگذار . اصلا یک تا بکش از یک سر این دنیا تا سر آن دنیا . اما من اصلا تا نمیگذارم .» نگاهم کرد .نگاهش کردم . باور نمیکرد . می دانستم او میخواست حتما دوستی مان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمیفهمید .

***
گفت:« بیا برای دوستیمان بک نشانه بگذاریم .» گفتم : « باشد تو بگذار .» گفت :‌« شکلات .هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو یکی مال من . باشد ؟ » گفتم :« باشد .» هر بار یک شکلات میگذاشتم توی دستش . او هم یک شکلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه میکردیم یعنی که دوستیم . دوست دوست . من تندی شکلاتم را باز میکردم و میگذاشتم توی دهانم و تند تند آن را میمکیدم . میگفت : « شکمو ، تو دوست شکموئی هستی » و شکلاتش را میگذاشت توی صندوق کوچولوی قشنگی . میگفتم :«‌بخورش ! » میگفت :« تمام میشود . میخواهم تمام نشود . برای همیشه بماند .» صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمیخورد . من همه اش را خورده بودم .گفتم :‌«‌اگر یک روز شکلاتهایت را موچه ها بخورند یا کرمها . آنوقت چکار میکنی ؟ » گفت :« مواظبشان هستم . » میگفت میخواهم نگهشان دارم تا وقتی دوست هستیم و من شکلات را میگذاشتم توی دهانم و میگفتم : « نه نه نه تا ندارد . دوستی که تا ندارد . »

***
یک سال . دو سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بیست سال شده است او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده امشب تا خداحافظی کند . میخواهد برود . برود آن دور دورها .. میگوید :‌«‌میروم اما زود برمیگردم » من میدانم . میرود و برنمیگردد . یادش رفت شکلات را به من بدهد .من یادم نرفت . یک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم :‌«‌این برای خوردن . » و یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم :‌« این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت » . یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهایش .هر دو را خورد و خندیدم . میدانستم دوستی من « تا » ندارد .میدانستم دوستی او « تا » دارد . مثل همیشه . خوب شد همه شکلاتهایم را خوردم .اما او هیچ کدامشان را نخورد . حالا با یک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد ؟! .


                                                                                                                    زری نعیمی

/ 3 نظر / 7 بازدید
leila

سلام چون همش در يک صحفه جا نميشه در ۲ قسمت مينويسم ولی همش مربوط به يک شعر هست ۱-اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم چند وقتي است كه هر شب به تو مي انديشم به تو آري به تو يعني به همان منظر نور به همان سبز صميمي به همان باغ بلور به همان آيه همان وهم همان تصويري كه سراغش زغزلهاي خودم ميگيري به همان زل زدن از فاصله دور به هم يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم به تبسم به تكلم به دل آرايي تو به تماشا به صبوري به شكيبايي تو به نفسهاي تو در سايه سنگين سكوت به سخنهاي تو با لهجه شيرين سكوت

leila

۲-شبحي چند شب است مونس جانم شده است اول اسم كسي ورد زبانم شده است در من انگار كسي در پي انكار من است يك نفر مثل خودم تشنه ديدار من است يك نفر ساده چنان ساده كه از سادگي اش مي توان يك شبه پي برد به دلدادگي اش يك نفر سبز چنان سبز كه از سر سبزيش مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش آهاي بي رنگ تر از آينه يك لحظه بايست راستي آن شبح هر شبه تصوير تو نيست اگر آن شبح هر شبه تصوير تو نيست پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يكي است به گمانم كه تويي آن شبح آينه پوش عاشقي جرم قشنگيست به انكار مكوش آري آن سايه كه شب مونس جانم شده بود آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود اينك از پشت دل آينه پيدا شده است وتماشا گه اين خيل تماشا شده است آري آن الفباي دبستاني دلخواه تويي عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي ليلا

telma

naseham goft ke joz gham che honar darad eshgh?goftam ey khajeye aghel che honar behtar az in