۴۱۱- فلوریدا (۱)

آقا من اعتراف میکنم که تو تعریف وقایعی که واسم اتفاق افتاده خیلی عقبم. الآن میخوام ماجرای تقریبا ۳ ماه پیش رو تعریف کنم.

کار قبلی که داشتم، تو یکی از پروژه ها باید از تکنولوژی RFID استفاده میکردیم. وقتی که تقریبا پروژه به مراحل پایانی نزدیک میشد، مدیرم یه روز صدام زد و گفت اوایل اپریل ( آوریل) وقتشو داری یه سفر با هم بریم؟ منم گفتم بله! گفت جزئیاتشو منشی بهت میده. منشی بهم اطلاعات سفر رو داد. باید میرفتیم ایالت فلوریدا.

روز سفر فرا رسید و قرار شد تو فرودگاه قرار بذاریم. من گیت ( دروازه نیشخند) رو پیدا کردم و منتظر شدم تا مدیر بیاد. همینطور که نشسته بودم دیدم گوشیم زنگ میخوره، دیدم جناب مدیره، بهم گفت من یکم دیر ممکنه برسم تو برو سوار شو من میام. گیت (یا همون دروازه ) که باز شد این مسئول اونجا گفت: اینایی که فرست کلاس هستن اول بیان! بعد دیدم یه عده بلند شدن رفتن. با خودم گفتم ایول فرست کلاس، خوش به حالشون. بعد رسید نوبت رسید به بقیه و ما هم رفتیم که سوار بشیم. 

صندلیم رو پیدا کردم، رفتم نشستم. هنوز جناب مدیر نیومده بود. وقتی نشستم رو صندلی دیدم چقدر صندلیش راحته! بعد دقت کردم دیدم فقط یه صندلی کنار منه! معمولا سه یا چهار تا صندلی تو هر ردیفه. تو این فکرا بودم که جناب مدیر اومدن. سلام علیک کردیم و بعد گرم حرف زدن شدیم که هواپیما راه افتاد. هنوز چیزی نگذشته بود که خانم مهماندار اومد گفت، نوشیدنی چی میل دارین؟

تو پرانتز اینو داشته باشین که پروازهای اینجا واسه همه چیز پولشو میگیرن، یادمه یه پرواز گفتم یه لیوان آب هست؟ گفت شیشه ی آب داریم که ۲ دلاره خنثی. خلاصه اینکه کسی تعارف نمیکنه، میان میگن چیزی میخواین سفارش بدین یا نه؟ واسه همین من تعجب کردم.

من یه نگاه به مدیر کردم و با خودم گفتم هر کاری اون کرد منم میکنم. رو مدیر کردم و گفتم شما اول! مدیرم هم یه نوشیدنی سفارش داد. منم به تبعیت از مدیر یه آبمیوه گفتم بیاره. همچنان داشتم فکر میکردم که این چه پروازیه که اینقدر دست و دلبازن!!!! یهو اون مغز تعطیلم جرقه زد!!! فهمیدم ما تو قسمت فرست کلاس هستیم!!! من همینجا اعتراف میکنم که این اولین باری بود که تو قسمت فرست کلاس یه هوائیما مینشستم.

به محض اینکه لیوانمون خالی میشد میومد میگفت نو شیدنی چی میخورین! وقت نهار شد، یه منو آورد گفت کدومو میخورین؟ یکی از غذاهای باحاشو انتخاب کردم. غذارو که خوردیم ۲ دقیقه یکبار دستشوییم میگرفت، از بس آبمیوه خورده بودم. خلاصه جلو مدیر هی تو مسیر دستشویی بودیم نیشخند.

پ.ن: دیگه عادت کردم دو قسمتیش کنم، فکر کنم کم کم اگه ۲ خط هم بنویسم، ۲ تا پستش میکنم.

 

/ 2 نظر / 23 بازدید
مریم*

یعنی خوشم میاد اصفهانی جماعت همه ی اولین تجربه هاشو بدون خرج کردن داشته ها! منم هرچی با هواپیما در ایران!!! سفر کردم استادام هزینه هاشو دادن! بازم تفاوت بزرگ من با شما اینه که اصن خییییلی سخته استاد پیدا کنی با هواپیما بفرستت اینور اونور پول بلیطتو هم بده هاااا.

وانیا

حمید جون اینجا هم نشون دادی از اصفهان اومدی داداش خوب خودتو کنترل کن حمید تو فیس بو ق پیدات نمیکنم چررررررررررا؟