۴۷- بازگشت از عراق

تا همین نیم ساعت پیش داشتم به ۵۰ نفر سرویس میدادم  . آخه به خاطر برگشتن بابام از عراق امشب همه ی فامیل خونه ی ما دعوت بودن . جات خالی تا ساعت ۱:۳۰ داشتیم میزدیم و میرقصیدیم  ولی چشمت روز بد نبینه ، همین طور که در حال رقصیدن بودیم یهو دیدم ضبط خاموش شد ، رومو که برگردوندم دیدم ۲-۳ تا از دخترعمو پسرعموهام  گیتارمو دادن دستمو گفتن به افتخار حمید یه دست محکم  ، حالا جلو این همه آدم که نمیشد بگی نه نمیزنم . خلاصه دیگه هر جوری بود با آهنگ (( قصر صدف )) عارف شروع کردم به زدن . دلم می خواست داد بزنم و بگم  من یه ذوج هنری میخوام که اسمش ر..... ص....  باشه ، ولی حیف که نمیشد . 

راستی عیدت مبارک ، چون الآن دو ساعت و نیم از عید ، یا بهتر بگم ، از شب میگذره ولی من هنوز نخوابیدم . اینقدر خوابم میآد که فکر میکنم همه ی آدمای روی کره ی زمین خوابن به جز من . احتمال داره در حین نوشتن خوابم بب... 

/ 0 نظر / 6 بازدید