۱۱۱- من اومدم

بالاخره با یک هفته بد قولی ، بعد از یک ماه دوباره دارم مینویسم . دقیقا نمیدونم از کجا شروع کنم فقط همینو میدونم که به اندازه ی ثانیه هایی که از عمر نوح گذشته دلم هواتو کرده  .

امتحانارو چیکار کردی ؟  چرا کم پیدا شدی ؟ نکنه من کم پیدام ؟ ...

تو این یک ماه اتفاقایی افتاد که سعی میکنم مهمتریناشونو واست تعریف کنم . یکی از مهم ترین ِ این اتفاقا ، رهسپار شدن مامانم به مکه بود . 

عید نوروز امسال ، بابام واسه اینکه مامانمو غافلگیر کنه ، فیش مکه ی عمره رو بهش هدیه داد ، مامانم اول از خوشحالی پر درآورد ولی وقتی فهمید بابام همراش نیست خیلی ناراحت شد و میخواست قبول نکنه ، خلاصه دیگه با اصرارای بابام قبول کرد .  علتِ اصلی که پدرم نتونست با مامانم بره این بود که عموم هنوز اینجاست . آخه میدونی ، رابطه ی عاطفی که این عموم با بابام داره به دلیل اختلاف سنی کمشون از عموهای دیگم بیشتره ، واسه همین  بابام نمیتونست اونو تنها بذاره . البته مامانمم تنها نرفت ، با خالم ، شوهر خالم ، پسرخالم ( علی‌ ) ، مادر بزرگم و پدربزرگم رفت . الآن دقیقا ۱۰ روزه که از سفرشون میگذره ، خیلی دلم هواشو کرده ، اینو از خوابای چرت و پرتمم میشه فهمید .  چند شب پیش که یک هفته از رفتنشون میگذشت ، خواب دیدم که مامانم اومده ، پریدم بغلش کردمو حسابی بوسش کردم ، بعد از اینکه حال و احوال کردیم رو به من و خواهرم کرد و گفت : من یه هفته دیگه از مسافرتم مونده ، الآن اومدم استراحت کنم تا دوباره برم . پریشب دوباره خواب دیدم مامانم اومده ولی من زیاد تحویلش نگرفتم ، مامانم ازم پرسید چرا به من محل نمیدی ، منم رو کردم بهشو گفتم : " دوباره دارم خواب میبینم ، شما هنوز نیومدی " ، مامانم با مهربونی گفت : " نه عزیزم تو خواب نمیبینی " منم ساده ، دوباره باورم شد و پریدم به ماچ و بوسه کردن . وقتی از خواب بیدار شدم ، حسابی ضایع شدم .  دیروز ظهر هم خواب میدیم مامانم که برگشته بود ، از بس کوچیک شده بود ، مجبور شدم بشینمو بغلش کنم . 

خلاصه ، اینم از آخر و عاقبت ما . الآن مطمئنم با این حرفایی که زدم ، میگی چه بچه ننه ایه ، ولی قبل از اینکه قضاوت کنی ، اجازه بده مامانت اینا  به سلامتی برن مکه  ، اونوقت میفهمی من چی میگم .   

/ 0 نظر / 6 بازدید