۱۰۵- چشمم روشن

امروز یکی از بهترین عموهام بعد از ۵ سال اومد ایران ، خیلی دلم واسش تنگ شده بود . دختر عمو ( بهاره ) و پسرعموم ( نیما ) اینقدر بزرگ شده بودن که به سختی میشد بشناسیشون . نیما وقتی میآد ، فقط فارسی رو میفهمه ، نمیتونه صحبت کنه، ولی وقتی دارن میرن ، فارسی و انگلیسی و لحجه ی اصفهانی رو قاطی میکنه و یه زبان از خودش در میآره . مثلا دفعه ی پیش که اومده بودن ، رفته بود قایم شده بود بعد منو صدا میکرد و میگفت : " حمید Come here بجور منو " . جالب اینجاس که وقتی برمیگردن تا یه ۲-۳ ماه هم اونجا مشکل داره ، مثلا یه بار از مهد کودکشون زنگ میزنن خونه و به مامانش ( خانم عموم ) میگن  بچتون یه چیزی میخواد که ما نداریم ، وقتی خود خانم عموم با نیما صحبت میکنه ، میفهمه چمدون رو به فارسی میگفته . ولی برعکس ، بهاره جمله بندی های فارسیش از منم بهتره  .

تو این فکرم که این مدتی که اینجان ، من چطوری واسه پایان ترم درس بخونم  ، آخه هرشب خونه ی یکی از اقوام دعوتیم و مطمئنا نمیشه نرفت ( یعنی دلم نمیآد نرم ) . به هر حال اگه مشروط شدم  بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا .

/ 0 نظر / 6 بازدید