۹۵- داوود (۱)

همونطور که قبلا هم گفتم ، داوود یکی از بهترین دوستای دوران راهنماییمه ، که تو دانشگاه خودمون مواد- متالورژی میخونه . متأسفانه این ترم ساعتای کلاسامون اصلا به هم نخورد ، به جز چهارشنبه ها که با هم محاسبات عددی داریم . 

حدودا اوایل ترم وقتی سر کلاس محاسبات نشسته بودیم ، استاد از متلکی که یکی از بچه ها بهش انداخت ، ناراحت شد و خواست از کلاس بره بیرون که یهو داوود بهش گفت : " استاد، نمیشه که هرکی که یه متلک میگه ، شما قهر کنین و برین !! " 

استاد یه نگاه عمیقی به داوود انداخت و گفت : " مگه عروسک بازیه که قهر کنم ؟ "  داوود گفت : " نمیدونم "  .  بعد استاد دوباره شروع کرد به درس دادن .

از اون روز به بعد وقتی استاد حضور و غیاب میکرد ، به فامیلی داوود که میرسید ، یه لبخندی بهش میزد و رد میشد .

( این قسمتو تو پرانتز داشته باش )‌ : چند شب پیش با هم ( من و داوود ) رفته بودیم خونه ی دانشجویی یکی از دوستامون ، خیلی خوش گذشت ، مخصوصا با فال عاشقانه ای که یکی از بچه ها واسم گرفت ، دیگه بیشتر خوش گذشت . نوبت داوود که رسید ، بهش گفت : " یه اتفاقی تو این هفته واست میافته که اشکت در میآد " ، همگی بهش خندیدیم ( خودشم میخندید ) . 

راستی یه چیز مهم یادم رفت بگم ، اونم اینکه ، این آقا داوود ما دست هر چی بدشانس از پشت بسته ، یعنی تو بدشانسی حریف نداره .

دیروز ، موقع برگشتن ، با یکی از دوستاش میشینن رو این ۲ تا صندلی سینماییا که اول اتوبوس گذاشتن . توی راه بحث از استاداشون میشه ، که کی خوبه و کی بده ، داوود هم شروع میکنه از این استاد محاسبات بد گفتن ، حدود یه ۲۰ دقیقه ای از این آقا واسه دوستش درد دل میکنه  . وقتی میخواستن از اتوبوس پیاده بشن ، یهویی داوود  میبینه استادمون از اون موقع تا حالا پشتِ سرش بوده    ....     

/ 0 نظر / 6 بازدید