۴۱۵- در سوگ تو (۱)

اینجا مینویسم که شاید بخونی و بدونی که بی تو چقدر زندگی سخته. اینجا مینویسم چون حرف دلم رو به هیچ کس نمیتونم بزنم، نمیتونم بگم دارم آتیش میگیرم و چاره ای جز سوختن و ساختن ندارم. میخوام براتون (شما که مخاطب این پست هستین)‌ یه کابوس تعریف کنم و بعد از خدا خواهش کنم که ازین خواب لعنتی بیدار بشم و همه چیز دوباره مثل قبل بشه.

هیچوقت تماس تلفنی که باهام گرفتی رو فراموش نمیکنم. دقیقا سه روز به عید نوروز مونده بود که باهام تماس گرفتی و گفتی که توی بیمارستان بستریت کردن ولی چیز خاصی نیست. همه ش نگران مامان بودی، گفتی به اون چیزی نگم که دلواپس نشه. ولی مامان حسش خیلی قوی تر از این حرفا بود و همین که گوشی رو قطع کردم، فهمید که چی شده. با سرعت اومدیم پیشت، به ظاهر خوب بودی و مثل همیشه با روحیه. چقدر خوش مزه اون پلو مرغی که برات آوردیمو خوردی. منتظر شدم تا دکترت بیاد، باهاش که صحبت کردم گفت پلاکت خونت خیل اومده پایین، دارن آزمایش میکنن که علتشو بفهمن و تا اون موقع باید بستری باشی.

اون شب نفهمیدم چه شکلی صبح شد، کل اینترنتو زیر و رو کردم که دلیل بیماری ت رو پیدا کنم. هرچقدر بیشتر میگشتم بیشتر تو دلم خالی میشد. نمیدونی اون ۳ روزی که منتظر جواب آزمایشا بودیم چه بهمون گذشت.

از سر کار یه راست اومدم بیمارستان تا ببینم نتیجه ی آزمایشا چی بوده. دنیارو رو سرم خراب شد وقتی فهمیدم همون چیزیه که حدسشو میزدم. تو چشمام نگاه کردی و گفتی: مرد باش، بسپارش دست خدا!

دکتر منو کنار کشید و بهم گفت سرطان خونه، اگه شیمی درمانی بشه حداکثر ۳ سال و اگه نشه حداکثر ۳ ماه فرصت برای زندگی داری. بهم گفت چون ناراحتی قلبی داری نمیتونن شیمی درمانی رو با حداکثر توان شروع کنن. مجبورن یک هفته داروهای قلبتو تغییر بدن تا بتونن درمان رو شروع کنن.

تو این یک هفته بدنت خیلی ضعیف شد و سینه پهلو کردی، اونقدر نفس کشیدنت سخت شد که بیهوشت کردن و دستگاه تنفس بهت وصل کردن. یک هفته به همین صورت گذشت، یکی از ریه هات کاملا بسته شده بود از مایع و اون یکی همف فقط ۴۰ درصد کار میکرد. طوری شده بود که خون به سختی به مغز میرسید. وصلت کردن به یه دستگاه که ۳۶۰ درجه میچرخید که بتونه مایع درون ریه هاتو خارج کنه.

یک هفته تو اون دستگاه بودی، هر روز بعد از کار میومدم تا دیروقت پیشت میموندم باهات حرف میزدم واست قرآن میخوندم، تو خلوت خودم گریه میکردم. کلیه هات هم از کار افتاد و دکترا مجبور شدن دیالیز رو شروع کنن. ۳ روز به دستگاه دیالیز وصل بودی ولی کلیه ها جواب نمیداد. دکترا بهمون گفتن دیگه امیدی نیست و باید دستگاه هارو ازش قطع کنیم. ولی منو مامان اجازه ندادیم، گفتیم ما همچین اجازه ای نمیدیم، تا وقتی نفس میکشی باهات هستیم.

چون ازت قطع امید کرده بودن، داروهای بیهوشی رو قطع کردن. یه روز که اومدم پیشت گوشه ی چشم چپت رو باز کردی. تنها جایی که میتونستی تکون بدی چشمت بود. وقتی منو دیدی یه قطره اشک از چشمت اومد که داغونم کرد بابا. دکترا میگفتم حافظه ت به صورت طبیعی کار نمیکنه ولی من ایمان داشتم که مارو میشناختی و دنیای اطرافت رو میفهمیدی.

یه روز که سر کار بودم مامان زنگ زد و با خوشحالی وصف نشدنی گفت که دستتو تکون دادی و سرت رو به طرفش برگردوندی. اصلا نفهمیدم چه شکلی از سر کار اومدم بیمارستان. بهم نگاه کردی و با حرکت لبهات بهم گفتی آب میخوای. الهی بمیرم پدرم، اون لوله ی تنفس لعنتی تو گلوت بود نمیتونستم بهت آب بدم.

دیگه طوری شده بود که تقریبا همه جاتو میتونستی تکون بدی. منتظر بودیم اون لوله رو از دهنت در بیارن که باهامون حرف بزنی. ولی یه روز وقتی اومدیم دیدیم تب شدیدی کردی! تب ۴۴ درجه. از تو چشمات خوندم که دیگه از این دنیا خسته شدی! میخوای بری!

فردا صبحش تبت قطع شد ولی فشارت بالا نمیومد، ساعت ۷:۳۹ بعداز ظهر تلخ دوشنبه ۲۱ آوریل بود که روحت پر کشید و رفت. بقیه شو میدونم که خودت دیدی و میدونی چی شد ولی بذار یه بارم از زبون من بشنوی ...

/ 24 نظر / 62 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تبديل وبلاگ به سايت

سلام دوست عزيز ميدوني تا حالا چند بار کل وبلاگهاي سرويس دهندگان وبلاگ رايگان با کل اطلاعاتشون از بين رفته؟! ولي با داشتن وب سايت اختصاصي هيچ وقت خطر از بين رفتن اطلاعات و نوشته ها شما را تهديد نمي کنه. فقط با 48 هزار تومان ميتوني يه وب سايت اختصاصي با آدرس اختصاصي داشته باشي. هم امکاناتش خيلي خيلي بيشتره ، هم ميتوني ايميل اختصاصي داشته باشي و .... توضيحات بيشتر تو اين صفحه هست: www.blog.webgar.com

همایون

حمید ؟

سهراب

حمید جون دوست عزیزم به شدت از اتفاقاتی که افتاده متاثر شدم و شرمنده ام که دیر خبر دار شدم. امیدوارم که دیگه هیچوقت غم نبینید. [گل][گل][گل]

مهسا

حمید جان چه روزهای سختی داشتی و چقدر قوی بودی که تاب آوردی این روزها رو. خیلی خیلی تکاندهنده بود چیزهایی که خوندم و امیدوارم روح پدرت در آرامش باشه و خودت و مادر عزیزت هم همینطور.

آستاره

امیدوارم تو این مدت آرومتر شده باشی

ه د ا

سلام و حالا کجاست دایره ی زندگی؟!

ه د ا

سلام و حالا کجاست دایره ی زندگی؟!

من و یک دنیا دردسر بامزه

حمید جان سلام. اول از همه چیز بهت تسلیت میگم. الان که دارم این ها رو برات می نویسم تقریبا دارم گریه می کنم. سال ها بود که اصلا دنیای وبلاگ نویسی رو فراموش کرده بودم. تنها دو تا اسم به یادم مونده بود. حمید رومینا که البته الان فهمیدم که شده حمید و ... و یه اسم دیگه به نام سایه. که اونم از اینجا پیداش کردم. نمی دونم چیزی از وبلاگ من یادت هست یا نه. فقط می خوام بدونی که خیلی ناراحت شدم. دوس نداشتم زمانی که بعد از حدود ده سال به جایی که سر می زنم با این خبر روبرو بشم. براش دعا می کنم. و برای سلامتی بقیه خانوادت. دلم هوای همون روزا رو کرده که سرشار بودم از خوشی و خنده. شاید یه روزی دوباره همین وبلاگ رو راه بندازم تا همیشه. به نظر من مداومت در نوشتن تو بهترین الگو می تونه باشه.

همایون

میرم دیگه نمیاما حمیییییییییییییییید؟!

ه د ا

سلام.سال نو مبارک.امیدوارم خوب باشید