۸۲- طلاق

 Devorce

چند وقت پیش که رفته بودم اصلاح ، آرایشگرم ( احسان ) داشت موهای یه دختر کوچولوی ناز رو کوتاه میکرد . اینطور که احسان صداش میکرد ، اسمش آیدا بود . پدر این آیدا خانم هم اونجا بود . در حینی که احسان داشت موهای آیدا رو کوتاه میکرد ، آیدا هم واسش حرف میزد . مثلا یه بار رو به باباش کرد و گفت : " بابا چرا نبردیم پارک ؟ "  باباش گفت : " دخترم ، اینجا هم مجتمع پارکِ "  آیدا جواب داد : " نه ، از اون پارکا بریم که سرسره داره " باباش هم سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و گفت: " باشه باباجون " .  

ماشاالله ، اینقدر این بچه قشنگ صحبت میکرد که من دلم واسش ضعف رفته بود . معلوم بود بچه ی با هوشی ِ ، چون میگفت : " امسال که شاگرد اول شدم ، بابام یه کاپشن خرید ،‌ داد به مدرسمون که بهم بدن " ( یادم ِ دوران دبیرستانم بود که فهمیدم ، جایزه هارو والدین میخرن و میدن به مدرسه ) . همینطور که داشت شیرین زبونی میکرد ، یهو یه مکثی کرد و بعد رو به احسان کرد و گفت : " بابام میخواد شوهر کنه " .

باباش گفت : " آیدا جان ، خانوما شوهر میکنن ، آقایون زن میگیرن "

آیدا گفت : " بابام میخواد زن بگیره "

احسان گفت : " واسه چی ؟ "

آیدا گفت : " واسه اینکه مامانم منو گذاشته ، رفته سوئیس ، بابام هم برای اینکه من تنها نباشم ، میخواد یه مامان نو بیاره "

من که از شنیدن این حرفا شکه شده بودم ، یه نگاهی به باباش کردم ، دیدم اشک تو چشماش حلقه زده . بیچاره  معلوم بود خیلی دِلِش پُر . 

وقتی بابای آیدا نشست که احسان موهاشو کوتاه کنه ، آیدا گفت : " موهای بابامو دامادی کوتاه کنین . احسان گفت : " انطوری خوبه ؟ " 

آیدا گفت : " نگو دوست داری "

احسان گفت : " چرا ؟ "

آیدا گفت : " آخه مامانم گفته دوست داشتن ، چیز ِ بدی ِ "

البته من حقو به هیچکدوم نمیدم ، چون اصلا نمیدونم قضیه از چه قرار بوده ، ولی اینو میدونم که این بچه هیچ تقصیری نداره و نباید پاسوز مامانو باباش میشد . 

/ 0 نظر / 6 بازدید