۳۷۴- مرگ و زندگی

 

بین درسا یکم هیجان و تفریح بد نیست. جای دشمنتون خالی دیروز رفتیم شهربازی که یکم خستگی در کنیم. از اونجایی که تو عکس هم میشه دید اولین چیزی که جلب توجه میکرد همین ترن هوایی یا رنجر یا عزراییل خودمون. کاملا با هدف وارد شهربازی شدم و فقط دنبال مسیری میگشتم که به ترن هوایی ختم بشه . اینقدر ریلکس با این قضیه برخورد کردم که خواهرمم گفت منم میام. خلاصه رفتیم تو صف برای سوار شدن. من قبلا تو کیش سوار شده بودم ولی این هم ارتفاعش خیلی بیشتر بود و هم مسیرش طولانی تر. خلاصه سوار شدیم. همونطور که تو عکس هم میشه دید ، اول خیلی آروم آروم میره اون بالای بالا. از یه جایی به بعد که هنوز داشت میرفت بالا هیمنطور میگفتم بسه دیگه خیلی رفتیم بالاولی اوج فاجعه رو هنوز درک نمیکردم . تا اینکه رسید بالای قله ، یه لحظه مکث کرد ، من هنوز در حال به شوخی گرفتن این بازی بودم ! تا اینکه یهویی با سرعت شروع به پایین اومدن کرد تعجب. مطمئنم نمیتونم حس و حال اون لحظه رو توصیف کنم ولی همینقدر بگم که یه لحظه تموم زندگیم مثل برق از جلوی چشمام گذشت و دقیقا حس کردم که دیگه دارم میمیرم ، به خودم فحش میدادم و میگفتم این چه کاری بود با جوونیم کردم !!! یه لحظه یاد خواهرم افتادم ، یه نگاه بهش کردم دیدیم چشماش بسته ست و هیچ کاری نمیکنه ، ۸۰ درصد احتمال دادم زهره ترک شده زبونم لال مرده ، گفتم خودم به درک خواهرمم به باد رفت ، داشتم فکر میکردم که چطوری خودمو از این وضعیت نجات بدم که یهویی وسط زمین و هوا ایستاد. تو همین چند ثانیه خواهرم چشماشو باز کرد و من خیالم راحت شد که هنوز زنده ست. تازه داشتم از تو حالت مرگ و میر در میومد که دوباره شروع کرد به حرکت ، چشمتون روز بد نبینه ، اینبار ۹۰ درجه به سمت چپ و راست هم کج میشد ولی بازم قابل تحمل تر از لحظه ی اول بود چون اینبار خواهرم جیغ میکشید و من خوشحال بودم که زنده ست. خودمم زبونم بند اومده بود وگرنه داد میزدم نیشخند. سخت ترین لحظه ش همون لحظه ای بود که از بلندترین نقطه یهویی اومد پایین ترین نقطه و رفت تو یک تونل که اینجا تو تصویر تونل پیدا نیست . من وقتی به تونل نزدیک میشدیم مطمئن بودم الان سرم با لب تونل یکی میشه و فقط بدن بدون سرمه که ادامه ی مسیرو طی خواهد کرد. خلاصه بعد از ۴-۵ دقیقه بالاخره خدا رضایت داد تا دوباره به دنیا برگردیم. یکی از جنبه های هیجانی این بازی اینه که تنها کمربندی که داری یک میله ست که میاد روی رونها سفت میشه و چیزی به بالا تنه وصل نیست. مثلا یه ترن هوایی دیگه داشت که کاملا برعکس میشد و میچرخید ولی کمربنداش هم روی رونها یک میله میومد و هم از بالا یک میله ی یو شکل میومد روی شونه هارو میگرفت. ولی من اونجا هر لحظه احساس میکردم الان از لای این میله در میرم میافتم پایین.

وقتی بر میگشتیم تنها بازی که تحریکم کرد تا دفعه ی بعدی برم Bungee Jumping یا پرش از ارتفاع بود سبز

پ.ن۱: گواهی نامه م رو گرفتم

پ.ن۲: این اولین عکسیه که از من در این وبلاگ گذاشته میشه ، هرچند چیزی معلوم نیست

 

پ.ن۳: ۲ هفته با GRE و ۳ هفته با TOEFL بیشتر فاصله ندارم و استرس بودن یا نبودن ، گند زدن یا نزدن

پ.ن۴: این آهنگو دوست دارم 

 

/ 46 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Sajjad

سلام... خودم شخصا از ترن حالم بهم میخوره واسه اینکه ازش خاطره بد دارم...

Sajjad

من به جات تو مراسم شرکت میکنم!!

وانیا

تو کدوم مراسم سجاد خان؟

ماهک

واقعا ها گاهی ادم دلش هیجان می خواد شورو شادی و همین باعث میشه هوس ریسک بکنه و این میشه که بین مرگ و زندگی .... تجربه اش رو داشتم البته نمی دوم این عکس و این ترن مربوط به کجا میشه ولی تمام لحظاتی رو که گفتین حس کردم و باداوریش برام شیرین بود

َدرباره ي الي

چرا دعوا میشه اینجا؟هاااااااااااااااااا؟ من همچنان پایه ام یکی بیاد بریم یه جایی پوکیدم به خدا

ماهک

سلام حمید خان شما نسبت به نوشته من خیلی لطف دارین اما یک نکته کوچیک رو باید متذکر بشم که انچه که خواندین یک قسمت از یک داستان دنباله دار بوده و زندگینامه نبود... باز هم ممنون از همراهیت

نفیسه

وااای خدا خفت نکنه.فکر کن رو صورتم ماسک گذاشتم و نشستم این پستتو خوندم.حالا خودت تصور کن با اون پوست سفت شده و خنده های من! یادته چقدر از من غلط املایی می گرفتی؟حالا به تلافی اون روزا: Bungee Jumpingحمید جان!!!

نفیسه

در ضمن من اینجا عکسی نمی بینیم[ناراحت]

iman

سلام حمید خوبی ، اگه یادت باشه یه بار دیگه هم در وبلاگت نظر گذاشته بودم و در مورد دیکشنری گفتم . امروزم واست یه چیز غافل گیر کننده تو بلاگم دارم . بیا ببین ، خیلی باحاله . شاد باشی راستی بهار داره نزدیک میشه...