۱۰۸- قاچاقچی

دیشب داشتیم از خیابون میر وارد چهارباغ میشدیم که تو ترافیک گیر کردیم و حدود ۷-۸ دقیقه ای پشتِ چراغ قرمز موندیم . تواین مدت ، همینطور که داشتم به دور و برم نگاه میکردم ، یه بنز مشکی رنگ که کنار خیابون پارک شده بود توجهمو جلب کرد ، همینطور که داشتم نگاهش میکردم ، یهویی دیدم ۳ نفر دارن بهش ( ماشین ) نزدیک میشن ، با این مشخصات : دو نفر ِ کناری با هیکلایی شبیه مردان آهنین ، کت و شلوار مشکی ، کراوات سورمه ای ، قد بلند . نفر وسط تقریبا لاغر اندام ، ولی ورزشکار ، با موهای بلند ( تا روی شونه ) ، ریش پروفسوری ، شلوار مشکی ، بلوز سفید ، جلیقه ی مشکی .  نفر وسط ، به محض اینکه به ماشین رسید ، در صندوق عقبو باز کرد و سامسونت نقره ای که با دستبند به دستش بسته شده بود ، توی صندوق عقب گذاشت . اون دوتای دیگه هم دور و برو میپآییدن .

من که تا دیشب فکر میکردم همه ی این اتفاقا فقط تو فیلما میافته ، مات و مبهوت به اینور و اونور نگاه میکردم که شاید دوربین فیلمبرداری رو ببینم ، ولی دریغ از حتی یه بیننده . اون سامسونتی که من دیدم دقیقا مثل تو فیلما جنسش از فلز بود . مطمئنا اگه درشو باز میکردی ، فقط ۴-۵ ملیون دلار عایدت میشد

قاچاقچی شدن هم هیجان با حالی داره ، مگه نه ؟  هر لحظه امکان داره کشته بشی  .  خلاصه ، اینارو گفتم که اگه یه روز دیدی من قاچاقچی شدم ، به خاطر این بوده که غم عشق تو یادم بره .        

/ 0 نظر / 6 بازدید